شیرین ترین حکایات

مطالب این وبلاگ شامل حاکایات و داستانهای شیرین از روزگاران کهن می باشد

 
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٠  کلمات کلیدی:

 سلام دوستان گلم با عرض شرمندگی که 

نتونستم جواب این همه محبت شما رو بدم

امیدوارم که بتونم جبران کنم

آدرس این وبلاگ به آدرس زیر انتقال یافت 

Tanz68.blogfa.com

 
فرمانروای حیوانات
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤  کلمات کلیدی:

آورده اند که:

روزی هارون الرشید به بهلول گفت:تو را امیر و حاکم بر سگ و خرس و خوک

نموده ام.بهلول جواب داد:

پس از این ساعت قدم از فرمان من منه که رعیت منی!!!

آورده اند که:

بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود.

شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت:

اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه را که به همین رنگ است به تو

می دهم!!

بهلول چون سکه های او را دید دانست که سکه های او از مس است

و ارزشی ندارد به آن مرد گفت به یک شرط قبول می نمایم!سپس گفت:

اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر کنی.شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود!

بهلول به او گفت:

تو با این خریت فهمیدی  سکه ای که در دست من است از طلاست

چگونه من نفهمم که سکه های تو از مس است؟!!!

آورده اند که:

مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سئوال نمود:

که خیلی میل دارم شیطان را ببینم.بهلول گفت:

اگر آئینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن حتما شیطان را خواهی دید!!! 


عسل قاتل
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱  کلمات کلیدی:

آورده اند که:

شخصی از برای نماز وارد مسجد شد دزدی را بر گوشه ای از مسجد بدید

که انتظار می کشد تا او به نماز بایستد و کفشهایش را به سرقت ببرد

آن شخص نیز با کفش به نماز ایستاد!

پس از نماز دزد به وی گفت با کفش نماز نباشد!

اونیز در جواب دزد گفت:اگر نماز نباشد کفش باشد!!!

آورده اند که:

«جوحی»در کودکی چند روز شاگرد خیاطی بود.روزی استادش کاسه عسل به

دکّان برد.خواست که به کاری رود.جوحی را گفت:«در این کاسه زهر است.زنهار

تا نخوری که هلاک شوی»!گفت:«مرا با آن چکار است؟»چون استاد برفت جوحی

وصله جامه ای به صراف داد و پاره ای نان فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد!

استاد باز آمد و وصله طلبید.جوحی گفت:«مرا مزن تا راست بگویم!حال آنکه من

غافل شدم دزد وصله را ربود!من ترسیدم که تو بیائی و مرا بزنی!گفتم:«زهر بخورم

تا تو باز آئی من مرده باشم!آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم ولی هنوز زنده ام

باقی تو دانی!!!»


خلعت خاص
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥  کلمات کلیدی:

آورده اند که:

از بهر روز عید سلطان محمود خلعت هر کس تعیین می کرد.چون به تلخک رسید

فرمود که پالانی بیاورید و به او بدهید‌ چنان کردند.

چون مردم خلعت پوشیدند تلخک آن پالان را در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد

گفت:«ای بزرگان عنایت سلطان در حق بنده از اینجا معلوم کنید که شما را خلعت

ازخزانه فرمود و جامه خاص از تن در آورد و بر من پوشانید!!!»

آورده اند که:

سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی آوردند.خوشش آمد!

گفت:«بادنجان طعامی است خوش»ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت.

چون سیر شد گفت:«بادنجان سخت مضر است!»

ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد.

سلطان گفت:«ای مردک نه آن زمان که مدحش می گفتی نه حال که مضرتش باز

میگوئی؟!»

گفت:«من ندیم توام نه ندیم بادنجان! مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان را !!!»


بوی سیب
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

درود بر سیب که بهترین بو را دارد...

اکثر مردم از چیزای مفید خوششون نمیاد که یکی از اونا همین سیبه

که یکی ازمفیدترین میوه هاست که مردم نسبت به بقیه میوه ها کمتر سیب

مصرف می کنند

روز محلی سیب مبارک!!!


خلیفه پر ارزش
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

آورده اند که:

روزی بهلول در حمام مشغول استحمام بود که ناگه هارون الرشید  وجمعی از

یارانش وارد حمام شدند و چشم هارون الرشید به بهلول افتاد!

و از بهلول پرسید که اگر بخواهی من را بخری به چه قیمت می ارزم؟!!

بهلول گفت: پنجاه دینار!!!

هارون الرشید برآشفت وگفت:نادان پنجاه دینار که فقط لُنگ من می ارزد!!!

بهلول نیز در جوابش گفت: من هم فقط لُنگتان را قیمت کردم وگرنه خود

خلیفه که ارزشی ندارد!!!

 


شعر شاه
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱  کلمات کلیدی:

سلام دوستان گلم

آورده اند که

فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری

گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود بی پروا نظر خود را باز گفت.فتحعلی

شاه فرمان داد او را به طویله برند و در ردیف چهار پایان به آخور ببندند.

شاعر ساعتی چند آنجا بود تا آن که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش

خواند سپس پرسید:«حالا چطور است؟».شاعر هم بی آنکه پاسخی بدهد

راه خروج پیش گرفت!. شاه پرسید:کجا می روی؟گفت: به طویله!!!

«از سعدی تا آرگون  دکتر جواد حدیدی»


طلای وقت
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸  کلمات کلیدی:

زندگی برخی از انسانها دو نیمه دارد

نیمه اول آن را به امید نیمه دوم

ونیمه دومش را در حسرت نیمه اول

امیدوارم که همیشه موفق وپیروز باشید

واز کسانی باشید که به این نکته توجه مخصوص دارید:

«وقت طلاست»

قدرش رو بدونید

نظر هم یادتون نره

از همتون ممنونم دوستای دوست داشتنی من


چرا از مرگ می ترسید؟
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٧  کلمات کلیدی:

چرا ازمرگ می ترسید؟...

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟

بهشت جاودان آنجاست...

جهان آنجا وجان آنجاست...

گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست...

سکوت شب پاسدار شهر خاموشی است

همه ذرّات عالم محو در رویای خاموشی است...

نه آهنگی نه آوائی...

نه دیروزی نه امروزی نه فردائی...

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند...

چرا از مرگ می ترسید؟...


عشق حق
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳  کلمات کلیدی:

عاقلی دیوانه ای را داد پند

کز چه بر خود می پسندی این گزند؟

میزنند اوباش کویت سنگها

می دوانندت ز پی فرسنگها

کودکان پیراهنت را می درند

رهروان کفش و کلاهت می برند

یاوه می گوئی  چو می گوئی سخن

کینه می جوئی چو می بندی دهن

گر بخندی ور بگرئی زار زار

بر تو می خندند اهل روزگار

نان فرستادیم بهرت وقت شب

نان نخوردی  خاک خوردی  ای عجب!

آب دادیمت فکندی جام آب

آب جوی و برکه خوردی چون دواب

خوابگاه اندر سر ره ساختی

بستر آوردند دور انداختی

بر گرفتی زآدمی چون دیو روی

آدمی بودی و گشتی دیو خوی

دوش طفلان بر سرت گِل ریختند

تا تو سر برداشتی، بگریختند

نانوا خاکستر افشاندت به چشم

آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم

رندی از آتش کف دست تو خست

سوختی آتش نیفکندی زدست

چون تو کس نا خورده می مستی نکرد

خوی با بد بختی و پستی نکرد

مست را مستی اگر یک ره بُود

مستی تو هر گه و بی گه بود

بس طبیبانند در بازار و کوی

حالت خود با یکی زایشان بگوی

گفت من دیوانگی کردم هزار

تا بدیدم جلوه پروردگار

دیده ، زین ظلمت به نور انداختم

شمع گشتم، هیمه دور انداختم

تو مرا دیوانه خوانی ای فلان

لیک من عاقل ترم از عاقلان

گر که هر عاقل چو من دیوانه بود

در جهان بس عاقل و فرزانه بود

عارفان کاین مدعا را یافتند

گم شدند از خود خدا را یافتند

من همی بینم جلال اندر جلال

تو چه می بینی؟ به جز وهم و خیال

من همی بینم بهشت اندر بهشت

تو چه می بینی به غیر از خاک و خشت

چون سرشتم از گِل است از نور نیست

گر گِلم ریزند بر سر دور نیست

گنجها بردم که ناید در حساب

ذرّه ها دیدم که گشته است آفتاب

عشق حق در من شرار افروخته است

من چه می دانم که دستم سوخته است

چون مرا هجرش به خاکستر نشاند

گو بیافشان هر که خاکستر فشاند

تو ، همی اخلاص را خوانی جنون

چون توانی چاره کرد این درد؟ چون؟

از طبیبم گر چه می دادی نشان

من نمی بینم طبیبی در جهان

من چه دانم آن طبیب اندر کجاست

می شانسم یک طبیب آن هم خداست


مهر خدا
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳  کلمات کلیدی:

دیشب صدها هزار نفر برای بارش باران دعا کردند...

غافل از آنکه خدا به فکر کودک یتیمی بود که چکمه اش پاره است...